آمدم با دسته گلی و جعبه ای شیرینی ... صدای عبور هیچ قطاری نمی آمد... و صد حیف که نمی شد به پای حضورت زانو زد... ( چقدر خیابان ها شلوغ بود .... طلا ها از فرط خوشحالی چه خنده زشتی حواله می دادند...) این را گفتم که دیر آمدنم را ببخشی اما راستش من غروب های حیات خانه ات را بیشتر دوست دارم ...
آمدم با گل و شیرینی... کاش بچگی هایم بیشتر قد می کشیدم ... قدم اگر می رسید برایت جای سیب و طناب ستاره می چیدم... ماه همه ی شبهایم ...