فرو غلتید
از جویباری که پایم را خنک می کرد
و تنش را براق
من از جاری رود بی نسیب
دلم هوایی یک های های
سرم سنگین
(چقدر ساحل این رود را بکاوم من؟
یک هفته!
و چشم بدوزم
که موج ها تو را احاطه کنند
تا کی؟)
صورتم سبز
بستر زردگونه هایم خیس
روی تو بالا نمی آورم دیگر
صفحه ی سفید
سیب سرخم کو؟
صورتم خیس ، دست هایم کاغذی و چشم هایم نگران که خدا کند سیاه نشوند.
من همیشه عاشق لمس صورتت بودم
کف پاهای من و ته ریش تو و دلخوریت که این هم از ....
بدی های فراموش شده را یادم نمی آید کجا گذاشتم به عکس خوبی هات که مدام توی یادشان می لولم! مواظب باش که هم را گم نکنیم! این جا خیلی نامرتب شده! چقدر شلخته شدیم!
به احترام حضور غایبت یک دقیقه سکوت می کنم ، برای سکوتی به یاد اکبر محمدی هشت سال کافی بود!
_ حمام نمی ری؟
_ نه... تازه دوشنبه رفتم
_ ولی امروز که یک شنبه ی هفته بعدِ آقا!
_ حوصله ی مردن ندارم ... کسی رو پیدا کن پشتم رو بکشه !
رسم آزادگی
بودن و اعتبار
تو تقلا کردی
تو که هیچ جای این زمین
روی هیچ خاک روی هیچ سنگ
ثبت نشد نامت
به اعتبار هیچ آزاده بودنی
آزادیت
اسیرت کرد
آخرین بار یادت هست کجا بودیم ؟ از هزار دستان گریخته و به گوشه ی دنج آزادگان پناهنده ... برگه اقامت پناهندگیمان اگر چه باطل بود اما ما ... دلمان خوش بود به ارتفاع دنج کوه های شمال ...حالا آخرین خبر همان جا گریبان غربتم را می گیرد ... یتیم شده ایم ... من پشت یک حصار شیشه ای مینا کاری شده ... تو پشت آن میله های آهنی لهستانی ... اشک می ریزیم من از غربتم در وطن ... تو در غربتت از وطن ...
کاش یک بار دیگر برمی خواستی و جایی را کنار آزادی مطلق بودنت به من می سپردی ... کاش یک بار دیگر از دندان طلا ریسه می رفتیم و مرگ قهرمان شیشه ای قصه را عاشقانه اشک می ریختیم ... کاش تنها یک بار دیگر شب را تا صبح می رمیدیم ... از حباب ...از سایه...از خانه...از خواهش ... از انزوا و تجرد .... کاش می رمیدیم و هرگز رام نمی شدیم ...