تاريكي را روي سر مي كشم و با تمام قدرتم ، روي سوزني كه توي پام فرو مي رود مي ايستم
درست به اندازه لحظه ي تعليق فيلم هاي هيچكاك مضطربم ... به كدام فلسفه پناه ببرم كه خيالم را از حادثه ي پس از مردن راحت كند ... كاش مي شد با كسي بي نياز از گفتن كلمات درد دل كرد ... كاش هيچ كس كنجكاو نمي شد كه من چرا سرخ مي شوم ... چيزي براي از دست دادن نمانده است ...
تمام روز با هم حرف مي زنيم و مدام از مدينه ي فاضله اي مي گوييم كه حريم مردمانش گاه مقدس تر از خدا يي است كه مي پرستيم و عشق در آنجا روشناني است كه مي تواند مدام تازه كند طعم كام را بي فراموشي اولين و آخرين ... مي شود به جاي يك اتاق توي هر دلي سرسرا يي بنا كرد و بعد ... بگذريم ... به آخر كلام كه مي رسيم هيچ كدام حق نداريم حتي سهمي از" خيال شهرمان" را به خانه ببريم ... من در بهترين حالت وقتي گوش شنوايي هست و رخصت تحملي فقط حق دارم براي شكستن تابو هاي زنان و مردان ميهنم حرفي بگويم به بلندي يك پچ پچ پنهاني... پس حصار تابو هاي خودم را كي مي توانم بشكنم ... هيس !!!
***
گزارش دوستانم را از ميدان آزادي خواندم ، همه چيز در اين گزارش ها خوب و خوش بود مگر آخرش كه به دستگيري نسرين و سعيده مي رسيد ... اما حرف هاي ديگري هم هست :
- من هيچ وقت حس نكرده بودم كه ميدان آزادي چقدر تنگ است ، هر چند پيش تر تنگي ميدان هاي ديگري را درك كرده بودم اما لااقل از ميدان آزادي توقع بيشتري داشتم
- روز هايي كه جمع مي شويم تا با هم يك صدا از بهترين مفاهيم تمدنمان ( آزادي ، برابري و عدالت ) بگوييم يك ايراد بزرگ دارند اينكه تازه معلوم مي شود چقدر با هم بيگانه ايم ... واقعآ كداممان مي توانيم به مردي كه محاسني دارد و درشت هيكل است و كت وشلوار سورمه اي پوشيده و به مردم كمي دقيق تر نگاه مي كند حتي براي لحظه اي اعتماد كنيم
- من هنوز نفهميدم با آن همه توضيحي كه در مورد كمپين هاي مختلف دفاع از حقوق زنان دادم چرا بعضي دوستان محجبه ام ( از نوع چادري )تا اين حد از نگاهشان نفرت مي باريد و يا چرا تراكت ها را بي آنكه بخوانند پاره مي كردند ... البته شايد چيز ديگري بودند ...
- چيز هاي ديگري هم هست كه از ترس اينكه اهداف حاميان حقوق برابر زير سوال نرود بهتر است بي خيال شوم...
...
یک سال است که از خیابان بهار گذشته ایم ... در عطر وسوسه انگیز باران های پاییزی از میان یک چهار دیواری محصور به التماس پنجره رسیده ایم ... تا انتهای حضور دیوار و حصار و زنجیر همسفریم !!... پس در اغوش آزادی شاید یک جدایی غرور انگیز در انتظارمان باشد... مبادا که زنجیر بال یکدگر باشیم.
قرارمان تا همیشه خیابان بهار تقاطع پاییز است.