تبليغاتX
تمام ناتمام من
 

چقدر اين روزها خوشحالم . خنده ي مستانه دختركان ، كبود عاشقانه روي گردن زن و زندگي كه دوباره توي رگهاي مرد خانه موج ميزند ... چه چيزي زيبا تر از اين مي توانست اتفاق بيافتد!

 آيا انجمن معتادان گمنام معجزه مي كند؟ اين سئوالي است كه سخت مي شود به آن جواب داد . مگر آنكه خودت اين معجزه را از نزديك ببيني و به آن ايمان بياوري. ايمان بياوري به توانايي  آنارشيسم و شكست حاكميت هاي زور مند . ايمان بياوري كه انسان موجودي است توانا كه ميتواند در بي اراده ترين لحظه  هايش روي پاي خودش بايستد وسر بلند تر از هر قوه قهريه اي از پس طاعون اعتياد بر بيايد.درست در جايي كه سالها اعدام و زندان ودستگيري و شور آباد نتوانست حتي مرهمي كوچك روي دمل چركين خماري جوانان ميهنمان بگذارد اراده يك ارگانيسم مردمي كه از دل فقر و اعتياد سر بر آورده توانسته يك دنياي تازه را به تعداد بي شماري هديه كند . اما چرا ؟

۱- معتادان گمنام پيش از آنكه به قدرت نمايي و سياست كاري ومنفعت جويي بيانديشند به همياري يكديگر ميانديشند

۲- قوانين نانوشته انجمن معتادان گمنام درست بر اساس نياز ها ، مشكلات و تجربيات آدمهايي تدوين شده كه تمام فراز و نشيب راه را با گوشت و پوست خود تجربه كرده اند و هر بار كه ناكامي يافته اند آنها را اصلاح كرده اند

۳- انجمن به رهجويانش پيش از هر چيز اعتماد به نفس ، شهامت اعتراف و قدرت انتخاب مي بخشد و درست همين اجازه انتخاب داشتن است كه دوري جستن از مواد مخدر را براي معتاد شربت اندر شربت ميكند

۴- انجمن اعتياد به مواد مخدر را تنها يكي از عادات نا پسند مي داند و به همين دليل سعي مي كند به اعتلاي همه جانبه اخلاقيات بپردازد

نمي خواهم با اين حرفها تبليغ انجمن را كرده باشم ... بيشتر حرفم اين است كه شايد لازم باشد جنبش هاي آنارشيستي را جدي تر بگيريم ... در تدوين قوانين به دلايل موفقيت آنها توجه كنيم و در حوزه شخصي خودمان به اين شهامت برسيم كه : من يك معتادم (به خيلي عادت هاي عادي شده و نادرست )و هميشه اين اختيار را دارم كه راهم را  خودم انتخاب كنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:30 توسط مهراوه |

تنها ميرود تنها مي آيد تنها عاشق مي شود تنها شعر مي بافد...بي او نمي رود بي او نمي آيد بي او عاشق نمي شود بي او حتي شعر را هم فراموش مي كند...با ديگري مي رود با ديگري نمي آيد با ديگري عاشق ميشود...دنبال يك ديگري ميگردد برود عاشق شود و شعر بگويد... تا ابد

مي خواهد با اين من تماميت خواهش بجنگد اما چگونه ؟ وقتي با تمام هستيش ميزبان اين مسافر هر دم يك منزل شده ... وقتي تمام بود و نبودش را توي يك توبره ريخته و توشه سفر ديگري كرده ...برود؟ چگونه؟ او كه پايش رفتن را فراموش كرده و دستش آن تكان خوردن بي تفاوت را كه مثلآ يعني خدا حافظ بلد نيست!!! از قفل وزنجير و قفس بيزار است اما چه كند كه قفس است و دلش به هر پر زدني آهن گداخته مي شود سرخ سيال سوزاننده...

اگر پرنده نبود چه كسي قفس مي ساخت ... چرا كسي براي قفس بال نساخت ... كدام دست قفس را روي ديوار درخت تير برق و هر چه ماندني است آويخت ...  شايد اگر قفس بال داشت اينهمه از پرواز نمي رنجيد ... قفس مرد... از بي پرندگي   

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:12 توسط مهراوه |

 

به موج های قهوه ای توی فنجان خیره می شوم به روشنان بیکرانه ای که زیر خاکه های رخوتم مرده است! بخت تازه ای هنوز هست؟

هیچ آدم روشنفکری به علاقه پنهانش برای فال گرفتن و در خیال قهوه و پاسور و تاروت گم شدن اعتراف نمی کند . اگر چه بعضی هاشان نهانی دلباخته خرافه اند و بعضی دیگرمثل سیگاری ها تفنن را بهانه می کنند اماواقعیت این است که  خرافه هم اگر بتواند آدم را به اندیشه وادار کند بد نیست!!!

می گفت تمام راه های روشن زندگیت را حرام کرده ای .می گفت بیست و پنج سالگیت را که موعد هم آشیان یافتنت بود حرام کرده ای. می گفت فکر روشنت را به خاطر رام دیگران بودن حرام کرده ای می گفت...

من به تمام سالهای  از دست رفته ام فکر نکردم ... من فقط به هفته ی گذشته فکر کردم ... به دو باری که کار های خوبی به من پیشنهاد شد و من به خاطر آسودگی خاطر برادرم نه گفتم و بد تر از آن به یک موقعیت خوب دیگر که به خاطر بی حوصلگی و رخوت خودم و البته مشروط کردن ماجرا باز به آسودگی خیال دیگری دارم از دستش می دهم...

حالا به لحظه هایی می اندیشم که نباید حرام ته مانده های فنجان قهوه ام بشوند ... دلم یک فنجان چینی تمیز می خواهد ... همین...

 

    

 

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:56 توسط مهراوه |