تبليغاتX
تمام ناتمام من
 

دیرم میشود اگر زیاد کلمه ها را برای گفتن نا گفتنی ها ردیف کنم

تو را معطل نمیکنم

دارم می آیم

به یاد آن خیابان خیس از باران ... امروز را از آفتاب بالا میرویم

مونس

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:2 توسط مهراوه |

 

رسمآ براي اينكه در اين هذيان غريب شريكت كنم نياز به امكان پيچيده اي ندارم كافي است تورا ببرم يكجايي كه تنها مايه ي هراسش صدايي متصاعد از كوبيده شدن يك جفت كفش است بر ارتفاعات ممتدي كه نزديك ميشوند به گاو صندوقي خالي و مجابت كنم به اينكه بجاي اينكه دستهايت را روي ميز بگذاري پاهايت را از درختها آويزان كني و بگذاري من مثل يك كوالاي چاق تنبل از شاخه هايت آويزان شوم ...

 

عجول نباش اين قصه ي تكراري قرار نيست تو را به آن هذيان غريب برساند ، از يك صبح ساده آغاز ميكنم كه مثل هميشه تو با صداي ماكرويويم بيدار مي شوي و من با موجي كه مستقيم تا عمق مغزم رسوخ مي كند سرم به حال مي آيد و آآآخ كه چه تخديري است حاصل اين صبح هاي نقره اي...

 

چه كسي گفته روي بال موجها مي شود به اوج رفت ؟ احمقانه نيست؟ اينجا به جز خدا آنقدر شلوغ هست كه جايي براي خدا و حتي خدا نمانده است (با همين دليل بايد براي آمدنش بهانه اي بتراشيم مثل بت...) بگذريم، مثل همين كه از خط ها ، از معاشقه هاي طولاني جاده با كوه هاي دور دست ، مثل همين كه از مغازه هاي انگبين و عسل و عتيقه مي گذريم  ، بگذريم وقت تنگ است و بايد به اصل ماجرا برسيم!

 

- جانم را به لب رساندي!

- تحمل كن!

 

من دارم كشف مي كنم خودم را و فقط خودم را ، اما تو و عينك و آفتاب كه گرمم مي كند آنقدر متمركز مي شويد كه احساس مي كنم از غير ممكن دارم عبور ميكنم با قطار ، با اتوبوس ، با دو چرخه ...

 

به كسي مي گويم مرا كه در كلمات گم شده ام پيدا كند ، با آهن ربا . با آهن ربا؟ خون تركيبي است از آهن و هوا و من كه در هواي خوشي براده هايم در خطوطي موازي از تن مرده ي يك درخت جاريند شايد فقط همين طور پيدا شوم ، مجذوب ، سر گردان ، هم آغوش ترس و ترديد...

 

آآآه چه لذتي است در تب و ترس و لرزيدن پاهام كه نردبان شده اند و  داركوب  هي اشتباهي به پايه هاشان نوك مي كوبد و دنبال كرم هاي ساقه خوار مي گردد ... كرم دارم ، كرم . آه كه اگر اين داركوب نبود جنگل مي مرد از بس خودش را مي خورد ، بي خيال تبر يا حتي اره ي برقي الوار هم شوم اگر صندلي نخواهم شد ،"قايقي خواهم شد خواهم افتاد به آب..."

 

گرگ زوزه مي كشد ، پناهمان در اين بيابان حيراني همين آتش است كه به جانمان افتاده ، گرگ ها حريص و گرسنه زوزه مي كشند ، هيزم مي شوم كه بسوزم آبم ميدهي ، باد ميشوم كه بگريزم بادبانم مي شوي ، جسد مي شوم كه بپوسم خاكم ميكني، تنت گرم ... حيف كه تو هم كرم داري ، كرم ريشه خوار ...

 

- بي خيال شو ، سوژه ي بكري براي هذيانت نيافته اي ، تكراري است به تعداد هردقيقه چند كودكي كه مي ميرد از گرسنگي ، از فقر و بيماري ...

 

نگو كه اين هذيان را از نيمه رها مي كني . همين كه تا اين فصلش را خوانده اي و شعله اش را به جان خريده اي يعني هنوز ... آن چند كلمه كه توي كتاب روز هايم روي چهارشنبه نوشتم بي ربط ترين كلماتي بودند كه تحسين مي شدند در بي ربطي ... من در هيچ لحظه اي تكرار دوباره ي خودم نبوده ام...  و اين شكستن كه حباب فاصله را بي لذتي شكست، خط فاصله اي نبود كه مرا از تغيير جدا كند ...

 

با من از زندان بگو ... آزاد شدم از ديوار هاي بلند ميراثهاي مادريم ... با من از زندان بگو ... آزاد شدم از هراس پريدن و پا در هوا ماندن ... با من از زندان بگو ، از شكنجه ، از شلاق ... آزاد شدم از تفاوت ، دروغ و از هراس زندانبان ... با من از زندان بگو... دلم براي سلول هاي انفراديش تنگ خواهد شد ... سلول تازه ام اما جايي است در بند زنان كه خيلي بزرگ است ، خيلي ... حتي از زنداني كه تو تجربه اش مي كني بزرگ تر ...

 

- سلول تازه ات مبارك!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:26 توسط مهراوه |