كسي هست و ميدانم كه او ميداند چه ميگويم
روايت من روايت غريبي است .ميخواهم بگويم، آوازم مي آيد
ميخواهم آواز بخوانم ، گريه ام ميگيرد، ميخواهم بگريم ، به رقص مي آيم،ميخواهم برقصم ، خموش ميشوم.
حكايت من حكايت غريبي است. در غربت كلبه اي ديده ام ، زير تن پوش اين بهشت خزان زده كلبه اي يافته ام با سوسوي چراغي روشن، كلبه اي با يك در و دو دريچه.....اما بسته....چند روزي از دريچه بسته سرك مي كشم ....چند روزي پشت آن در آهنين بسته مي نشينم ، دريچه باز نمي شود، قفلي تكان نميخورد و من مثل ابري كه تنها بماند مي گريم .
![]()
گنجشكي را پرواز داده ام كه وقتي مادرش مرد ، جوجه اي بيش نبود. او بزرگ شده بود، يك گنجشك مرد بزرگ ، نه شايد هم يك گنجشك زن بزرگ، نميدانم دوست هم ندارم بدانم... به هر حال او بزرگ شد ، وقتي پرواز كردن توانست ، من رهايش كردم .
بجز گنجشك ، چند كبوتر ، كلاغ و يك قمري را هم آزاد كرده ام.... مي گويند هرچه از اين دست بدهي ،
از آن دست مي گيري ، من هم دائم دنبال درخت و پرنده ميگردم.
فكر مي كنم كسي هست كه بداند بر من چه مي گذرد ....باور دارم كه كسي هست.....
و او مي داند بر اين دل كه اسير يك رويا است چه خوش مي گذرد.... كسي كه به من
چشم داد تا او را ببينم ، مغرور و بي اعتنا در پشت دريچه آن كلبه روشن!
از درون تاريكي!
در باز مي شود، كسي پيش مي آيد ، در پشت دريچه چشمهايي مرا ديده اند....
او به من آب مي دهد ، اندكي نان... دست مرا مي گيرد ، من با نيرويي كه نمي دانم
از كجاست بلند مي شوم ....مي گريم ... و او را به اندازه خدا مي بوسم....
او خود خداست....