می دانم که تنها کمتر از یک هفته دیگر مجبورم به صفحه روبرویم خیره شوم و از میان ماکس وبر ، پارسونز ، اسلمسر و والراشتاین یکی و فقط یکی را انتخاب کنم... می دانم که نمیشود ساعت ها را کش داد یا روز های از دست رفته را بازیافت کرد اما...
من به حرکت دو سه ماه گذشته ام افتخار میکنم و بیشتر خودم را می پذیرم ... که ترکیبی از آرامش و تکاپو ، بی خیالی و دغدغه مندی ، نسبی گرایی و اعتقادم.
من ِمن معجونی است که"حالا" خدا هم فراموش کرده از هرکدام چند قاشق توی آن ریخته!!!ا
اما من همینم ، کسی که تا سر به هوا نباشد نمی تواند چشم به دور دستها بدوزد و تا از دست نداده باشد ، سفت به داشته هایش نمی چسبد...
و باور دارم که چه بسا همان روزی که سبکسرانه فلسطین را تا جنوب برای "کسی که اون ستاره هارم جای دست و پاش نداره" آواز خواندیم و همان زمانی که در خلسه" تو با منی ، حس میکنمت " فرو رفتیم یا حتی همان سفری که شعار سیاسی اش چیزی نبود جز " برو حالشو ببر "، به من توان داد تاریخ تحولات پردرد سرزمینم را بخوانم و صبوری کنم ، به من هدف داد تا از سطر های شبه دموکراسی میهنم به کشف توسعه یعنی رشد و دگرگونی برسم و سعی کنم هر روز انسانی توسعه یافته تر باشم...
انسانی که اصلاح نگر است و فرصت سعی وخطا را از خودش نمی گیرد.
انسانی که قالبی و محدود فکر نمی کند.
انسانی که فردیتش را اعتلا می دهد و در جامعه آگاه تر و خلاق تر زندگی می کند.
...
انسانی که بلاخره روزی فرق هشت و هشت ویک دقیقه را می فهمد!!
انسانی توسعه یافته تر